پنجره ها رو بستند. پرده ها رو کشيدند.تو اتاقم زندانيم کردن.گفتن تو ديوونه اي.دلم شکست.
از ديوونگيم،از پرده هاي کشيده،از تاريکي خسته شدم.از همه مهم تر از تو خسته شدم.پرده رو کنار زدم.خورشيد با شدت نورشو پاشيد تو صورتم.سال ها بود که بهش نگاه نکرده بودم.چه قدر زيبا بود.من رو ياد تو مينداخت.ولي تو رفتي و به جاي خودت خاطره هات موندن.به ميز اتاق ساده ام نگاه کردم.يه کاغذ و خودکار روش بود.روي کاغذ نوشتم:اگه تو حتي خاطره باشي،بازم قشنگه ماله من باشي.هرجا که هستي هر جا که باشي خدانگهدار.
به سمت پجره رفتم.بازش کردم. باد مي وزيد.نوشتم رو به همراه تمام خاطراتمون سپردم دستش و بلند داد زدم: زندگي سلام
من برگشتم.
برچسب: بازگشته,بازگشت لوک خوش شانس,بازگشت گلدبرگ,
نویسنده: علی رنجبر