دلم به وسعت آسمان خدا تنگ بود.
نگاهم به دور دست ها بود و به جاده اي که انتها نداشت.
انتظار اشک مي شد و روي گونه هايم جاري. اميد،
مرا کنار خودنشاند و مي خواست که با تمام وجود بخوانمش.
اما دلم راضي نشد، زبانم پيشدستي کرد و اميد را، تنها صدا کرد.
همان لحظه بود که قاصدک از راه رسيدو
دستانم را در دستان خدا جا داد.
برچسب: نوشداروی امیدی برسان ای ساقی,نوشین امیدی,شهیده نوشین امیدی,
نویسنده: علی رنجبر
تاريخ: دوشنبه
20 دی
1395 ساعت: 22:26