زير سايه ي نگاهت احساس غرور مي کنم از هجوم خاطرات تلخ گذشته در امانم .زيباترين احساس زماني
که غنچه ي سرخ لبخندت روتوي صورت مهتابيت مي بينم.زماني که دستاي سرد تو به سمت دستاي گرم
و لبريز از عشق من دراز مي کني . تلالؤ عشق رو در نگاهت مي خونم.زماني که چشمانم باروني مي شه
و تو چتر دستانت رو سايبان گونه هاي سرخم مي کني تا جوي اشکان عاشقم جاري نشود.اما من سنگدل
چتر شکسته ي ذستانم را از تو دريغ مي کنم زيرا که بارون چشمانت به قلب پر هياهوي من آرامش مي دهد
و هر لحظه مي توانم عشق تو را بيشتر از هميشه احساس مي کنم. زماني که اسم من روي لبانت جاري
مي شود در اسمان نگاهت پرواز مي کنم.زيباترين لحظه ي عمرم زماني بود که تو مهمان نا خونده ي قلبم شدي!
ولي...................................!نه؟کجاس روياي زيباي با تو بودن دستان سرد تو!سايبان نگاهت!چتر دستانت نه؟
برچسب: رويا نونهالي,رويا,رويا تيموريان,
نویسنده: علی رنجبر